مانده است ته جیب‌هایم اراک و کمی خاک؛ کمی هم کبک خرامان

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

     

    رضا مهدوی هزاوه/ بخشی از کتاب در دست انتشار "خاطرات قابل حمل" 

    از لابه‌لای کتاب‌ها و تابستان‌ها و زمستان‌ها و عشق‌ها و نفرت‌ها، چند دفتر خاطراتم، مربوط به حدود بیست و چند سال پیش را پیدا می‌کنم. دفترها کهنه شده‌اند. آن‌روزها عادت داشتم خاطرات روزانه‌ام را می‌نوشتم.

    دفترها را ورق می‌زنم. به‌طور تصادفی و بدون ترتیب، صفحاتی را انتخاب می‌کنم و عباراتی از آن روزگاران را می‌خوانم:

    بیست و نه اسفند سال شصت و شش:

    غروب آقای سبزی را در خیابان دیدم. از ساعت ۶ تا ۸ در باغ ملی و سه راه ارامنه قدم می‌زدیم...
    شب مشغول نوشتن خاطراتم بودم که یک‌باره ساختمان لرزید. شیشه‌ها تق‌تق صدا می‌کردند و بعد ۴ بار صدای تکان‌دهنده شنیدیم. و بعد خاموشی مطلق و... ترس و سکوت... مادر در حمام، مجید در خواب٬ پدر در حال انداختن رختخواب، منصوره در خواب٬ علی در هزاوه است...
    فریاد زدم: موشک بود! موشک بود!
    بابا، مجید را از خواب بیدار کرد. مادر خیلی زود لباس‌هایش را پوشید و از حمام بیرون آمد. همه به زیر پله‌ها رفتیم و بعد از مدتی بیرون آمدیم...

    اول فروردین سال هزار و سیصد و شصت و هفت:

    مجید در دفترم با خط خودش نوشته است: ۱۸ دقیقه به تحویل سال. برای آخرین‌بار فوتبال بازی می‌کنم.
    مجید در حال فوتبال‌بازی است. منصوره در حال چیدن سفره ناهار است. ناهارمان آبگوشت است. مامان در حال شستن ظرف... خودم در حال تخمه شکستن...
    ...امروز می‌خواستم به سر قبر آقای اشتری بروم ولی نشد... بابا به همه‌مان یک اسکناس ۲۰ تومانی عیدی داد. 
    چند دقیقه بعد از لحظه تحویل سال، وضعیت قرمز شد...

    سوم فروردین هزار و سیصد و شصت و هفت:

    غروب توسط مامان خبردار شدم که حبیب، پسر مش‌خلیل، در جنگ، قسمتی از پاهایش را از دست داده است...

    چهارم بهمن شصت و شش:

    مامان و منصوره و بابا برای مجلس ختم بهروز، پسر رحمان آمیرزا علی که در جنگ شهید شده بود به هزاوه رفتند.

    بهمن شصت و نه: 

    در تالار سنگلج تهران نشسته‌ایم. منتظر اجرای نمایش «دل آشوب» کاری از بچه‌های تبریز هستیم. جشنواره تئاتر فجر است. قبل از اجرای نمایش، از خستگی خوابم برد. 
    آقای سبزی بیدارم کرد و گفت: تو آقای رضا براهنی را می‌شناسی؟
    گفتم: آره.
    گفت: چهره‌اش را هم می‌شناسی؟
    گفتم: نه.
    گفت: برگرد اون کسی که پالتو پوشیده رضا براهنی است.
    برگشتم و او را دیدم. 
    آقای سبزی گفت: از رضا براهنی قول گرفته‌ام که برای اجرای نمایش «گریز» به دیدن نمایش بیاد...
    ...روی جلد دفتر، بیتی از حافظ نوشته‌ام:
    دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ 
    که ز سر پنجهٔ شاهین قضا غافل بود
    در دفتری دیگر، جمله‌ای از اریک فروم نوشته‌ام:
    بهترین خاک برای رویا شدن مقاصد فاشیستی، قلب مأیوس انسان‌های ماشینی است.

    جمعه بیست آبان‌ماه شصت و هفت:

    امروز با مامان و منصوره و مجید به هزاوه رفتیم. به خاطر حضور در عروسی حبیب، پسر مش‌خلیل. هوا بارانی است...
    به خانه مش‌خلیل رفتیم. عمو ماشال که مطرب و بذله‌گوست به خانه مش‌خلیل آمده. طبل می‌زند و می‌رقصد... وابستگان داماد با سینی‌هایی پر از کشمش و گردو و حنا به خانه عروس می‌رفتند... عمو ماشال تنبک می‌زد. 
    برادرم، علی رضا، نظری در مورد من نوشته است:
    موفقی در زمینه ادبیات. در زمینه فیلم‌سازی شک دارم. به نظرم آینده روشنی دارید. مانند فضای بدون مه و بالاخره در سال‌های بعد زندگی خود به خارج از کشور خواهی رفت...

    جمعه بیست و دوم اردیبهشت شصت و هشت:


    شعری از اقبال لاهوری را نوشته‌ام:
    ضربتی باید که جان خفته برخیزد ز خاک 
    ناله کی بی‌زخمه از تار رباب آید برون

    شانزدهم مهر شصت و نه:

    آن ناگفته‌هاست که بهترین گفته‌هاست...

    اول دی ماه شصت و هفت:

    ...دوست دارم در مرتفع‌ترین کوه‌ها زندگی می‌کردم... بدون هیچ‌کس، تنها، با کوله‌باری از کتاب...

    بیست و هفت اسفند شصت و هفت:

    چند روز پیش یک جوان هزاوه‌ای در انتهای خیابان کشتارگاه زنجیری در دستش داشته که عکس اوشین به آن وصل بوده یک‌باره گشت ثارالله کمیته او را می‌بیند و او را سوار ماشین می‌کنند و به سوی منطقه «مودر» می‌برند و او را کتک می‌زنند... بلاخره جوان با کمک چند نفر به شهر می‌آید... زخمی و کتک‌خورده...
    باران شدیدی در اراک می‌بارد. 
    عصر بهروز مقدسی را می‌بینم. بهروز دانشجوی پزشکی بندرعباس است.

    بیست و سوم اسفند شصت و هفت:

    عصر به خانهٔ رمضان یاحقی رفتم و با او گپ زدم. رمضان از دوستان خوبمه.
    امشب چهارشنبه‌سوری است. آتش دل‌ها خاموشه. امروز از جعفر میر اشرفی نامه‌ای به همراه کارت پستال تبریک عید به دستم رسید.

    نوزده اسفند هزار و سیصد و شصت و شش:

    آقای داوودآبادی فراهانی مدرس عکاسی انجمن به انجمن سینمای جوان آمد. در راه برگشتن، وضعیت قرمز شد. آقای فراهانی به شوخی با صدای بلند به ماشین‌هایی که از روبه‌روم می‌آمدند و چراغشان روشن بود می‌گفت: خاموش کن!

    بیستم اسفند هزار و سیصد و شصت و هفت

    صبح اداره ارشاد اسلامی بودم که متوجه شدم ۴ میگ عراقی به اراک حمله و کارخانه‌های ماشین‌سازی و آذرآب را بمباران کرده‌اند.

    هفده اسفند شصت و شش

    امروز خانه را گردگیری می‌کردیم. همه می‌خندیدند و خانه را تمیز می‌کردند. برای چندمین‌بار اراک بمباران شد.

    سوم اسفند شصت و شش:

    شعری از مولوی را دوست دارم:
    آینه‌ام آینه‌ام مرد مقالات نه‌ام 
    دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما
    شب سریال آینه را دیدم. داستان «کنسول افتخاری» گراهام گرین  را می‌خوانم.

    بیست و شش بهمن شصت و شش:

    کتاب خوشه‌های خشم را تمام کردم. به سلامتی... هورا!

    دوازده بهمن شصت و شش:

    اسماعیل جودکی را در سینما کاپری دیدم. خیلی خوشحال شد. فیلم ِ سینما، «جلادها نیز می‌میرند» اثر فریتز لانگ بود.

    یازدهم بهمن شصت و شش:

    به مناسبت مرگ نابهنگام استادم پرویز اشتری (حدود ۵۰ روز پیش) دوست دارم با کمک یاحقی فیلمی درباره ایشان بسازم.

    جمعه سی و یکم تیر شصت و هفت:

    ...سر شب بابا و آقا مجتبی، پسر عمه صدیقه، از دزفول و اندیمشک آمدند. آقا مجتبی گریه می‌کرد. رفته بودند سراغ مهدی، برادر آقا مجتبی. آنها گفتند که از مهدی خبری پیدا کرده‌اند؛ مهدی اسیر شده است. عمه صدیقه، مادر مهدی، خیلی خیلی ناراحت شد. بابا گفت: سربازانی را دیده است که با چه وضعی از تشنگی در صحرای «عین‌خوش» مرده بودند.

    دوم مرداد شصت و هفت:

    علی، برادرم، به جبهه اعزام شد. محل اعزام، میدان آزادی اراک بود. علی به عنوان یادگاری، خودکارم را از من گرفت.

    نه مرداد شصت و هفت:

    عصر با عمه بتول به هزاوه رفتیم. پای ماشین٬ حمید٬ پسر آم حبیب٬ را دیدم. تازه به مرخصی آمده بود. او در خرمشهر خدمت می‌کند. حمید دوست صمیمی مهدی پسر عمه‌ام است. به سرآسیاب که رسیدیم عمه صدیقه جلوی در خانه‌شان ایستاده بود. حمید تا مادر مهدی را دید حسابی گریه کرد. عمه صدیقه هم حسابی گریه کرد. حمید گفت: اگه مهدی را دو ماه نمی‌دیدم دیوونه می‌شدم. حالا چه‌طور کنم؟

    یازدهم فروردین هفتاد و یک:

    عالم بر خیال قائم است. مولانا. 

    بیست و هشتم فروردین شصت و هفت:

    علی‌رضا، برادرم، به سربازی رفت. مهدی پسر عمه‌ام به خانه‌مان آمد. مهدی هم سرباز است. به مرخصی آمده. او در دهلران خدمت می‌کند.

    لابه‌لای دفترهای خاطراتم دفتری پیدا کردم متعلق به اسماعیل جودکی. اهل شعر بود. دفترش را داده بود که من بخوانم. در یکی از صفحات، خطاب به او نوشته‌ام: اشعار زیبایت را خواندم و لذت بردم. موفقیت شما در زمینه ادبیات حتمی است. به تاریخ بیست و هفتم دی‌ماه سال شصت و پنج.

    بدون تاریخ. احتمالا حدود همان سال‌های شصت و شش و هفت:

    قانون خیلی کم به خانهٔ فقرا می‌رود و وقتی هم می‌رود برای تنبیه و مجازات آنان است. جرج برنارد شاو.

    و حالا سال‌های سال از این ماجراها می‌گذرد. اسماعیل که من مطمئن بودم روزی در ادبیات آدم مهمی می‌شود در جنگ شهید شد. رمضان یاحقی حالا تهیه‌کننده رادیو اراک شده است و همین چندوقت پیش دختر جوانش در تصادف فوت کرده است. بهروز مقدسی حالا در سازمان هلال احمر کار می‌کند. حجت‌الله سبزی همچنان تئاتر را دوست دارد و کار می‌کند. مهدی، پسر عمه‌ام،‌ از اسارت برگشت و در کارخانه‌ای مشغول به کار شد و حالا بازنشسته شده است. مجید، برادرم، در سازمان اوقاف مشغول کار است. علی‌رضا که روزی برایم نوشته بود من به خارج از کشور خواهم رفت،‌ خودش مصر است برای ادامه تحصیل به خارج برود. حبیب را مدت‌هاست که ندیده‌ام. یک بار او را در ترمینال اراک دیدم که یک مغازه ساندویچی اجاره کرده بود. منصوره دانشجوی دکتراست و در تهران زندگی می‌کند. مادر سرطان گرفت و شبی از شب‌های پاییز حدود دوازده سال پیش فوت کرد. اصغر داوودآبادی حالا در صدا و سیمای تهران کار می‌کند...
    و آن جوان  را که زنجیر در دست گرفته بود،‌ می‌بینم که بزرگ شده است. دم در مغازه‌ای نشسته است و به عکس اوشین فکر می‌کند. به ماه رمضان دوران کودکی‌اش نگاه می‌کند. هر روز به باغ ملی می‌رود و به گشت ثارالله فکر می‌کند. زن دارد. بچه دارد. کبودی کمر دارد. با زن و بچه‌اش به پاساژ اسلامی می‌رود. صاحب مغازه همان مأمور کمیته است. زنش لباس می‌خواهد و مرد به چهره مأمور سابق خیره می‌شود. حالا هر دو بزرگ شده‌اند. هر دو محاسن دارند. مأمور، مرد را می‌شناسد. زن به اتاق پرو می‌رود. 
    ماشین ِگشت سیاه است. ماشین ِگشت به درختان نیمه‌بلند خیابان کشتارگاه فخر می‌فروشد. کشتارگاه پر از گوسفند شده است. گونی‌ها پاره شده است. عراق حمله می‌کند. فاو هی دست‌به‌دست می‌شود. رزمندگان اسلام شعری از سلمان هراتی می‌خوانند. رمضان یاحقی نمی‌داند وقتی بزرگ می‌شود دخترش را در یک تصادف از دست می‌دهد. حبیب که قبل از عزیمت به جنگ مؤذن سرآسیاب بود نمی‌داند تکه‌ای از پاهایش بر کدام خاک می‌افتد. زن از اتاق پرو بیرون می‌آید. مأمور سابق می‌گوید: خوب بود؟ زن می‌گوید: خوب بود. شوهر می‌گوید: خوب بود؟ رمضان یاحقی می‌گوید: خوب است فیلم بسازیم. فیلمی دربارهٔ پرویز اشتری. می‌گوید: خوب است؟ می‌گویم: خوب است. حمید به عمه صدیقه می‌گوید: خوب بود رفاقت‌مان با مهدی. عمه می‌گوید: خوب بود. بابا می‌گوید: با ۲۰ تومانی به سینما بروید خوب است؟ می‌گویم: خوب است. جلادهای فریتز لانگ می‌میرند‌. جلادها هم آدمند. خلبانی که اراک را بمباران می‌کرد حالا پیرمرد شده است و هر روز به صحن کربلا می‌رود و مدام به کاشی‌ها خیره می‌شود و از خود می‌پرسد: چه شد؟ چه شد که هزاران نفر را کشتم و کشتیم و کشتند؟

    زن به دانه‌های زنجیر شوهرش نگاه می‌کند. هر دانه به عکسی آویزان است. هر عکسی روی عرشه یک کشتی نشسته است. کشتی بی‌گشت است. حضرت نوح مرد را به صبر دعوت می‌کند. 
    بهروز،‌ پسر رحمان، حالا در امامزادهٔ هزاوه خواب انگورهای شهریور را می‌بیند. و من انگار قرن‌هاست که می‌گویم موشک بود موشک بود! موشک‌ها ۴ بار صدا می‌کنند. آقای داوودآبادی مدام می‌گوید: خاموش کن! ماشین‌های جادهٔ هراز که به آب و ترانه و بندر انزلی می‌روند به جای فریاد موشک بود موشک بود می‌گویند: تو که چشمات خیلی قشنگه... 
    چشمانِ عمه صدیقه در فراق پسر اسیرش هر روز تر می‌شد. چشمان ِ مادر بهروز از بس گریه کرد طاقت دیدن از دست داد. چشمان ِ استادم، پرویز اشتری، بزرگ بود و مدام اشک‌های پنهانی می‌ریخت. چشمان ِ شاهزادهٔ آندرهٔ رمان جنگ و صلح تولستوی را مگر می‌شود از یاد برد؟ چشمان ِ عید سال ۶۶ و ۶۷ که گردگیری می‌کردیم و دوباره لحظه‌ای بعد گرد ِ بمباران عراق از خانه‌مان بلند می‌شد، خیس بود...  
    و حالا به پشت سرم بر می‌گردم. رضا براهنی را در کانادا می‌بینم. شعر می‌گوید. طلا را در مس می‌بیند. جعفر میراشرفی را می‌بینم که بازنشسته شده است. به او می‌گویم هنوز کارت پستالش را دارم. به امامزاده می‌روم. خاک همه را با خود می‌برد. به دانه‌های زنجیر دوچرخهٔ دخترم نگاه می‌کنم. عکسی بر دانه‌ها آویزان نیست. عشقی دیگر در حوالی ِ میدان نیست. خواجه عبدالله انصاری حالا سال‌هاست که دیگر نیست. تکهٔ پای حبیب سال‌هاست که زیر خاک گرم، گم شده است. سینی‌های کشمش و گردو و انجیر و پرتقال و تنکابن و کلوچه‌های لاهیجان، حالا سال‌هاست که بفرمایید شام شده است. باغ ملی دیگر گرد نیست. رضا براهنی دیگر در سنگلج نیست. عزت‌الله انتظامی پیر شده است. احمدرضا احمدی قلبش به کمک باتری‌های ساخت ِ چین می‌تپد. رمضان یاحقی حالش چندان خوب نیست. قرار است علی‌رضا به خارج برود و بابا در اراک تنها بماند. عمه بتول به دیار باقی رفت. در اراک دیگر کمتر برف می‌بارد. تریا امیری که پاتوق بچه‌های تئاتر بود،‌ حالا از رونق افتاده است. روزی همه چیز می‌میرد. روزی همه می‌میرند. روزی می‌رسد که آن خلبان پیر عراقی هم می‌میرد. وقت مرگ به کشته‌های خیابان داوران بر اثر بمباران فکر می‌کند. به هزار عروسک افتاده بر دامن خاک نگاه می‌کند. کربلا هم گریه می‌کند. کیهان کلهر هم داد می‌زند. قلب‌ها ماشینی شده است. دل آدم‌ها خاک شده است. «بهترین خاک برای رویا شدن مقاصد فاشیستی، قلب مایوس انسان‌های ماشینی است.» اصفهان عکسی می‌شود بر تن یک زنجیر. گشت سر می‌رسد. مأمور گشت روزی روزگاری جهان را می‌گردد و پی می‌برد چه رفته است بر ما و چه خواهد رفت بر ما و یک دانه عکس چه آورد بر سر مردان این روزگار و آن روزگار. 
    اتاق‌های پرو تنگ است برای گریه کردن. پرندگان می‌روند در پرو بمیرند. در اتاق‌های گاز هیتلر، یک دانه ریحان غنیمت است. صحرای عین‌خوش پر است از شهید. پر است از اسماعیل. پر است از هامون داریوش مهرجویی. همه تشنه‌اند. روز عید فطر هم انگار تشنگی را رفع نمی‌کند. ۲۰ تومانی عیدی‌ام را به خیابان می‌برم. با آن شمعدانی می‌خرم. با آن یک رضا براهنی می‌خرم. با آن یک کیهان کلهر می‌خرم. با آن یک مأمور ِگشت می‌خرم. با آن یک پسرعمه شاد و قبراق می‌خرم. با آن یک زنجیر می‌خرم و عکس اوشین و مادرم و تمام معشوقه‌های عالم را می‌چسبانم و به همه می‌گویم عشق را ببینید! زنجیرها گل می‌شوند. زنجیرها ییلاق‌های تالش می‌شوند. تمشک‌ها بی‌ترس از تمشیت خورده می‌شود. دیگر به پمپ بنزین‌ها نیازی نیست. ماشین‌ها با دانه‌های انگور کار می‌کنند. حافظ در اعماق کوهساران همان جا که در آن روزگار دوست داشتم یکه و تنها در  آن‌جا زندگی کنم سر می‌رسد، می‌گوید: 
    دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ 
    که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود
    ۲۰ تومانی عیدی‌ام را باد می‌برد. باد خودم را هم می‌برد. باد بهروز را هم می‌برد. باد پای حبیب را هم می‌برد. باد بابابزرگم را هم می‌برد. 
    تمشک خوردن در اتاق پرو، وقتی جا تنگ است برای گریه کردن، چهره‌ات را سرخ و سیاه می‌کند...
    اقبال می‌گفت:
    ضربتی باید که جان خفته برخیزد ز خاک 
    ناله کی بی ‌زخمه از تار رباب آید برون 

    جهان اسب است. موسیقی است. 
    کسی می‌گوید: 
    آن ناگفته‌هاست که بهترین گفته‌هاست...
    و مولانا می‌گوید: آینه‌ام... آینه‌ام...
    و مولانا می‌گوید: عالم بر خیال قائم است.
    و کسی می‌گوید: آن ناگفته‌هاست که بهترین گفته‌هاست...
    و حالا بعد از حدود بیست و چند سال سپری شده دلم تنها استکانی چای شیرین می‌خواهد که قندش مولانا باشد... عمو ماشال از دور مرا نگاه می‌کند. ماشین‌ها را از دلم بیرون می‌اندازم. نمی‌خواهم  بهترین خاک باشم...

    نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:00
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها