و دلم می‌خواست قهرمان قصه‌ای بودم | بلاگ

و دلم می‌خواست قهرمان قصه‌ای بودم

تعرفه تبلیغات در سایت

 

مرد همسایه خانه روبه‌رویپی تکیه داده بود به هرهٔ پنجره و سر و دستی را که سیگار لای انگشت‌هایش بود بیرون آورده بود توی هوا و خیره شده بود به آتش نوک سیگار و خیره شده بود به تنها نقطه‌ روشن این حوالی. زیرپیراهن رکابی آبی‌رنگی تنش بود البته از اینجا که من ایستاده‌ام آبی به نظر می‌آمد و حالا زیاد هم مهم نیست چه رنگی بود واقعا؛ آبی، سبز آبی. خیال می‌کنم آبی که به چشم‌های زنش هم جور بیاید. که بهانه پیدا کنم باز و به چشم‌های آبی یا سبز یا سبزآبی زن خانه فکر کنم؛ به تنها دو نقطهٔ روشن این زندگی.
خیال می‌کنم در این سیگار کشیدن‌های شبانگاهی و در این سکوت و نگاه خیرهٔ مرد قصه‌ای هست؛

مرد عاشق همکارش شده که دختر جوانی است که تازه از جنوب آمده تهران. از یک‌جای جنوب که خیلی هم جنوب نیست. برای همین دختر تا حرف نزند معلوم نمی‌شود که جنوبی است. دختر کم حرف می‌زند اما آن‌گونه می‌خندد که دل مرد یک‌هو خالی می‌شود و خون می‌دواند توی صورت زیر پوستش. دختر طوری راه می‌رود که مرد فکر می‌کند چرا این‌قدر زود ازدواج کرده و چرا زندگی اینقدر بوی گند می‌دهد. با خودش فکر می‌کند چرا دلش نمی‌خواهد به خانه برگردد و چرا روز این‌قدر زود و ناجوانمردانه شب می‌شود.

خیال می‌کنم یک آرزو قصه‌ای شده و من مرد غریبه‌ای هستم که آن را زندگی می‌کند.

مرد مدام پی بهانه می‌گردد؛ مثل عقاب چنبره زده روی زندگی همسرش که با کوچکترین خطا، نسخه‌اش را بپیچد و راهی‌اش کند خانه پدری. فکر مهریه و خانه را هم کرده. سند خانه را می‌زند به نام پسرخاله‌اش که توی ژاپن کار می‌کند و آدم قرص و محکمی است و مهریه را اقساط می‌بندد و ماهی یک سکه پرت می‌کند جلوی زن.

به اینجای قصه که می‌رسم دوباره یاد زن همسایه و رنگ هار چشم‌هایش می‌افتم. چشم‌هایی که مثل... مثل... مثال بلد نیستم بزنم اما حتما جادویی چیزی دارد که وقتی بهشان فکر می‌کنم زیر پایم ناگهان خالی می‌شود و آویزان می‌مانم میان انگشتان و لب‌های مرد و گر می‌گیرم و می‌سوزم.

مرد ته سیگار را محکم فشار می‌دهد روی لبه سیمانی دیوار پنجره و بعد از آن بالا پرتش می‌کند توی باغچهٔ پیاده‌روی جلوی خانه. پنجره را می‌بندد و پرده را می‌کشد.

وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شوند از روی تخت بلند می‌شوم چراغ اتاق را روشن می‌کنم، پرده را می‌زنم کنار و پنجره را باز می‌کنم. سیگاری روشن می‌کنم، با آرنج تکیه می‌دهم به لبهٔ پنجره و به خانه روبه‌رو خیره می‌شوم که چند سال است همین‌طور نیمه‌کاره و زشت رها شده است.

 

دلم,میخواست,قهرمان,قصهای,بودم,...
نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:00