چگونه می‌توانی از روی سایه‌ات بپری وقتی دیگر سایه‌ای نداری؟

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

     

    مجلهٔ ارغنون ویژهٔ مرگ (شماره ۲۶و۲۷) مقاله درخشانی دارد از کتاب توهم پایانِ ژان بودریار. او از مردی می‌نویسد که «با چتری زیرِ بغل، زیرِ باران قدم می‌زد. وقتی از او می‌پرسیم که چرا چترش را باز نمی‌کند، پاسخ می‌دهد: «دوست ندارم احساس کنم تا تهِ همه‌ امکاناتم رفته‌ام.» این گویای همه‌چیز است؛ تا تهِ امکانات رفتن اشتباهِ مطلق است و رسیدن به نامیرایی، اما نامیراییِ تمامیت‌بخشیدن و افزودن و تکرارکردنِ خود.

    به گونه‌ای متناقض، تا تهِ‌ امکانات رفتن مغایرت دارد با دانستنِ این‌که چگونه پایان بیابی. رسیدن به سرحدّاتِ خاصّ خود، یعنی دیگر پایان را در اختیار نداشته باشی. این یعنی حذفِ مرگ به‌منزله‌ افقِ زندگی‌بخش. و یعنی ازدست‌دادنِ سایه، و درنتیجه، عدمِ امکانِ پریدن از روی سایه. چگونه می‌توانی از روی سایه‌ات بپری، وقتی دیگر سایه‌ای نداری؟ به دیگر سخن، اگر می‌خواهی زندگی کنی، نباید تا تهِ امکاناتت بروی.

    *
    من از همان هنگام پانزده سال پیش که این مقاله را خواندم به معنای واقعی دارم از امکاناتم می‌گریزم. یک‌جور لگدزدن مداوم گاو به دبهٔ شیر. تلاشی بی‌وقفه در پریدن از روی سایه. حتی از روی سایهٔ چیزها و آدم‌های دیگر. گریز از ناگریزی لذت: مانایی امر لذت‌بخش و مسخ شدن در امکان تکرار تجربه آن. هشت سال نشستم توی یک اتاق بی‌پنجره و بدون منبع روشنایی مصنوعی و مطلقا بیرون نیامدم مگر وقت خواب. برای خواب می‌آمدم بیرون از اتاق و دراز می‌کشیدم زیر نور و سایهٔ چیزها و دیوارها می‌آمدند و از روی سایهٔ من می‌پریدند. هشت سال می‌نشستم و در تاریکی به نوشتن فیلم‌نامه‌ای فکر می‌کردم که درباره مرگ بود. مردی رو به دوربین با خنده و شرم می‌گفت: «بگذار برویم به زندگی‌مان برسیم.» بعد همراه با زنی که لابد همسرش است به دوربین پشت می‌کردند و به دل چادرشان بر‌می‌گشتند.
    این صحنه را انگار از عمد می‌خواستم بگذارم توی فیلم تا تاکید پررنگی باشد بر بیانیه‌‌ای که قصد بیانش را داشتم: حضور مزاحم و آزاردهندهٔ دوربین‌ها و مستندسازها در لابه‌لای زندگی، سایه‌ها و دردهای مردم. دلم می‌خواست مرد بگوید: چی می‌خواهید از جان ما؟ بگذارید برویم سرمان را بگذاریم زمین و به درد خودمان بمیریم. بعد دست زن را می‌گرفت و می‌رفتند توی تاریکی چادر و همان‌جا سرشان را تنگ هم می‌گذاشتند روی زمین و می‌مردند. من دلم می‌خواست مرگی این‌چنین را تجربه می‌کردند. عامدانه شهر و پاساژ‌ها و ساختمان‌های بلند و ترافیک را نادیده می‌گرفتم. شهر را جایی می‌خواستم باشد که جاده ته کشیده بود و در شب باران می‌بارید و دوربین توی ماشین و از این‌سوی شیشهٔ باران‌خورده همزمان با افتادن نور چراغ‌های ماشین می‌رفت روی تابلوی گورستان. انگار فاصله دوربین و نور کافی نباشد و برای اینکه به یادبیاوریم چگونه در این سال‌ها نگاه همه ما به مرگ، نگاه با واسطه و دست دوم و سوم بوده، باید شیشهٔ باران‌خوردهٔ ماشین هم اضافه شود. دوربین همان‌جا جلوی چادر می‌ماند و از تاریکی توی چادر روایت می‌کرد و از صدای زندگی مرد و زن. هشت سال نشستم و به این فکر کردم صدای مردن چگونه است. صدای مردن و نه صدایی که از موجود در حال مردن در می‌آید. می‌خواستم زندگی مرد و زنی را در دل چادری تاریک نشان بدهم که جز بدن همدیگر هیچ امکانات دیگری برای زندگی نداشتند. گریز از اندام کسی که جز بدن تو امکان دیگری برای زندگی ندارد ممکن نیست. فیلم اما در تاریکی و در سکوت ادامه داشت و در تاریکی تمام می‌شد. سکوت چیست اگر صدای مردن نباشد؟ این‌را البته حالا که پانزده سال از آن هشت سال می‌گذرد می‌دانم. حالا که به هر امکانی چنگ می‌زنم و تسخیرش می‌کنم. حالا که در روشنایی مسخ شده‌ام و منتظرم سکوت فرا برسد.

    نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:00
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها