پایان در قصه‌های کلاسیک

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    امروز كه گذشت روز جهانی عدم خشونت بود. چرا خشونت هنوز برای ما عادی نشده؟ با همه تلاش رسانه‌ها، سينما و ادبيات، هنوز نه‌تنها به خشونت جاری در زندگی عادت نكرده‌ايم، بلكه هركدام ما به‌نوعی قربانی يكی از انواع خشونت است. اروين د. يالوم در داستان‌واره «وقتی نيچه گريست» مردی را توصيف می‌كند و خشمی را: «بخشی از پریشانی تو ناشی از یک خشم مدفون‌شده است. چیزی در تو هست، نوعی ترس و کمرویی که اجازه ابراز خشمت را نمی‌دهد، به‌جای آن به فروتنی‌ات می‌نازی. نوعی پاکدامنی اجباری برای خود پدید آورده‌ای، احساسات را در عمق مدفون می‌کنی و چون دیگر خشمی تجربه نمی‌کنی، تصور می‌کنی یک قدیسی. فروخوردن خشم، انسان‌ها را بیمار می‌کند.» آيا همين‌گونه است؟ فروخوردن خشم ما را بيمار می‌كند؟ مردی را بشناسيم كه در زندان عشق اسير مانده و همه زندگی‌اش شده پنجه‌كشيدن بر ديوار زندگی‌اش تا بلكه روزنه‌ای به بيرون و نور و هوا پيدا كند. چه كسی نمی‌داند راهی برای خلاصی از عشق نيست، مخصوصاً اگر بدانيم كه فراموشی ممكن نيست؟ مرد به زن گفته بود بدون تو نمی‌توانم. و واقعاً هم نمی‌توانست. زن اما اصلاً به اين فكر نمی‌كرد يا نمی‌توانست فكر كند كه نتوانستن يعنی چه. گفته بود بس كن، هر مردی يک دوره زمانی طبيعی دارد در زندگی‌اش برای فراموشی يک زن و شروع دوباره زنی ديگر. گفته بود از اين جهت خوشبختانه من هم اين‌گونه‌ام. همه چيز را می‌توانم تبديل كنم به خاطره و بعد خاطرات را هم خوب بلدم فراموش كنم. دست‌هايش را توی هوا تكان‌تكان داده بود كه مثلاً اين‌طور. مرد بدون زن نمی‌توانست و زن اين‌گونه بود كه نمی‌دانست يا نمی‌خواست بداند نتوانستن يعنی چه و چقدر درد دارد. بودن مرد زن را می‌رنجاند و نبودن زن، مرد را آزار می‌داد. زن اين مهارت را داشت و بلد بود كه دل نبندد و با رفتن خشمش را بروز بدهد. چگونه بودن خشونت است و نبودن خشونت است؟ مرد چگونه می‌تواند خشمش را بروز بدهد؟ مردی چنين ضعيف و اسير كه چون همه مردان تاريخ تنها راهی كه می‌داند شيوه‌ای كلاسیک است: ساده‌لوحانه خويش را بفريبد و با خوش‌باوری بردارد و برای زن بنويسد عشق من و زن پاسخ ندهد يا جواب بدهد شما؟ فروخوردن خشم، مرد را بيمار كرده است يا خشونت عشق؟ عشق چگونه از مفهومی خوشايند و مقدس تبديل می‌شود به پديده‌ای خشونت‌آميز؟ آيا تصور جهان بدون خشونت ممكن است؟ مرد از من پرسيد: يک كاری كردم اما نمی‌دانم كار خوبی بوده يا نه، خودم كه فكر می‌كنم كار بدی نكرده باشم. تو چه فكر می‌كنی؟ گفتم: مثل مرد كلاسیک رفتار كرده‌ای. پرسيد: راه مدرنش چيست؟ خنديدم و گفتم: مدرنيته به يک راه ختم نمی‌شود مثل ناقطعيت داشتن چيزها، هيچ راه قطعی‌ای پيش روی مرد مدرن نيست. گفت: حالا یک مثال بزن، یک كاری كه مردان مدرن انجام می‌دهند. گفتم: من مورد مناسبی نيستم و مثال هم بلد نيستم بزنم، خودم اگر بودم می‌رفتم دم خانه معشوقه و روی ديوار خانه‌اش شعر می‌نوشتم. آه كشيد و گفت: باورت می‌شود چند ماه ۶۰ كيلومتر می‌كوبيدم می‌رفتم توی كوچه‌ای كه خانه‌اش بود راه می‌رفتم همين‌طوری و بعد سوار می‌شدم و برمی‌گشتم؟ و بعد خندید و شبی را در زندگی به ياد آورد كه تا صبح كنار زن خوابيده بود و گريه كرده بود و زن از خواب پريده و كلافه و عصبی گفته بود بس كن لطفاً. بله، فروخوردن خشم و بلدنبودن و نتوانستن بروزدادن خشم از آدم قديس می‌سازد. و مرد قديس بود و به كلمات ايمان داشت و به اسم زن. نمی‌دانم چنين شبی در زندگی مرد بوده يا نه، اما پايان یک قصه كلاسيک بايد اين‌گونه باشد: مردی بگويد نمی‌توانم و واقعاً هم نتواند.

    نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 14:58
    برچسب‌ها : قصههای,
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها