آداب سر باختن: سه / آغاز | بلاگ

آداب سر باختن: سه / آغاز

تعرفه تبلیغات در سایت

گفت : "مدیونی اگه این ماجرا رو بنویسی. آدم توی این زندگی هیچ غلطی نمی‎تونه بکنه از دست تو. مثل یه عکاس جنگ که با سماجت افتاده دنبال آخرین سرباز وطن که بلاخره لحظه‎ی کشته شدن‎ش کی از راه برسه و اون بتونه عکس‎ش رو بگیره."

دیگر نتوانستم به یاکریم‎هایی که توی تراس پشت پنجره نوک به نوک بچه‎هایشان می‎گذاشتند نگاه کنم. پنجره قابی چوبی داشت و به رنگ لانه‎ی ساخته شده از پوشال‎های کولر و رگ‎های جاروی یاکریم‎ها می‎آمد.

سینه‎ام را صاف کردم و به جایی دور خیره شدم و گفتم: "به جان تو اگه این بچه ذره‎ای عاقل باشه و حداقلی از هوش و ذکاوت داشته باشه، هرگز قدم به این دنیا نخواهد گذاشت."

ناگهان سکوت کردم که تاثیر کلمات‌م را در چهره‎اش ببینم. یادم نمی‎آمد این جملات را کجا خوانده بودم ولی تمام سعی‎ام را کردم طوری بیان‎شان کنم که بیشترین تاثیر ممکن را داشته باشد.

می‎دیدم‎ش که با شرم روی برآمدگی شکم‎ش دست می‎کشید. فرصت را مناسب دیدم و بلافاصله ادامه دادم: "حالا این هیچی، حتی اگه حماقت‎ش هم به ما رفته باشه و به دنیا بیاد، خود تو مجبوری یه شب متکاتو بذاری روی صورت‎ش و فشار بدی. می‎دونی چند درصد مادرانی که ناخواسته باردار شدن به قتل بچه‎هاشون فکر کردن؟"

می‎دیدم که دست‎ها یک‎دیگر را بغل گرفته بودند و هر آن امکان داشت که اشک از چشم‏هاش سرازیر شود و آن‎وقت احساسات مادرانه من هم فوران می‎کرد و ادامه برنامه غیر عملی می‎شد. این بود که همین‎جوری و بدون مقدمه گفتم: "به این یاکریم‎های کره خر نیگاه کن!"

هر دو با هم برگشتیم سمت پنجره و جیغ زدیم. گربه‎ی خاکستری با دهان خون‎آلود یک آن به جلو خیره شد و بعد مردد ماند که به کدام‎مان نگاه کند. چند پر به اطراف دهان و مشخصا به تارهای سبیل‎ش چسیبیده بود. جیغ من زودتر تمام شد.


آداب سر باختن,...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 13:50