و درختان که نامه های من به تواند
از لای موهای توجهان جای بهتری استبرای تماشابرای قدم‌زدن کنار تیزی مرگبرای گم‌شدن بین درختان ابربین درختان بارانبارانِ ریخته روی بی‌قراری دست‌هاتبارانِ ریخته روی بی‌قراری بخار اسمتوقتی سرد است همه‌چیزو من به دنبال ادامهٔ مادرمبه لب‌های تو پناه می‌آورمبه تلخی پنهان میان چشم‌هاتبه تلخی خیابان‌های نمناک...
فوران ها
توی سکوتیک چیزی هم داشتهم می‌خواست بچرخدو از لای دیوارهٔ رگ‌ها بزند بیرونیک چیزی مثل... مثل...مثال بلد نیستم بزنماما مثل مهکه آفتاب از پشت جدارهٔ نازکش می‌آید این‌طرفو تو یک قدم دیگریک گام بیش‌ترمی‌‌روی به پیش‌و دست‌هایت را می‌گذاری روی دست‌هاو هرچند دقیقه یک‌بارکه صدای باز و بسته شدن پلک‌هامی‌پیچد ...
تداعی ها
آغشته‌شدن به رازها مثلا فروشدن در رگ‌های نازک پشت پلک‌ها مثلا لب‌بستن به لوانی لعابی سراسیمه از خواهشی نزدیک مثلاً تاویل رگ به زندگی رگ‌های گلوی زنی جوان ایستاده روبه‌نور مثلاً آغازی ناگهانی از پوست که فرو می‌رود در کلمه‌ای مه‌آلود از رسوخ در خیابان‌های سیاه پایتخت آغازی بداهه در دستگاه شور بدایتی ا...
و درختان که نامه‌های من به تواند
  از لای موهای توجهان جای بهتری استبرای تماشابرای قدم‌زدن کنار تیزی مرگبرای گم‌شدن بین درختان ابربین درختان بارانبارانِ ریخته روی بی‌قراری دست‌هاتبارانِ ریخته روی بی‌قراری بخار اسمتوقتی سرد است همه‌چیزو من به دنبال ادامهٔ مادرمبه لب‌های تو پناه می‌آورمبه تلخی پنهان میان چشم‌هاتبه تلخی خیابان‌های نمن...
فوران‌ها
  توی سکوتیک چیزی هم داشتهم می‌خواست بچرخدو از لای دیوارهٔ رگ‌ها بزند بیرونیک چیزی مثل... مثل...مثال بلد نیستم بزنماما مثل مهکه آفتاب از پشت جدارهٔ نازکش می‌آید این‌طرفو تو یک قدم دیگریک گام بیش‌ترمی‌‌روی به پیش‌و دست‌هایت را می‌گذاری روی دست‌هاو هرچند دقیقه یک‌بارکه صدای باز و بسته شدن پلک‌هامی‌پیچ...
تداعی‌ها
 آغشته‌شدن به رازهامثلا فروشدن در رگ‌های نازک پشت پلک‌ها مثلا لب‌بستن به لوانی لعابیسراسیمه از خواهشی نزدیکمثلاً تاویل رگ به زندگیرگ‌های گلوی زنی جوانایستاده روبه‌نور مثلاً آغازی ناگهانی از پوستکه فرو می‌رود در کلمه‌ای مه‌آلوداز رسوخ در خیابان‌های سیاه پایتختآغازی بداهه در دستگاه شوربدایتی از هم‌وار...
تداعیها
آغشتهشدن به رازهامثلا فروشدن در رگهای نازک پشت پلکها مثلا لببستن به لوانی لعابیسراسیمه از خواهشی نزدیکمثلاً تاویل رگ به زندگیرگهای گلوی زنی جوانایستاده روبهنور مثلاً آغازی ناگهانی از پوستکه فر
سهگانهٔ فروریختن دیوارها
یادداشتی پس از دیدن فیلم فروشنده اصغر فرهادی در سینما و بازگشت به خیابان و بازدیدن مردم در جامعه یک. همهچیز از تَرَکی که به جان دیوار اتاق خواب میافتد آغاز میشود؛ ترکی که تختخواب دونفره را بههمر
صداها
به یاد هدی عمید در تاریکی نشستهای روی زمین و به صداها فکر میکنی. به صدای تاریکی و صدای نبودن آدمها و صدای چیزها. اولین صداها و آخرین صداها. رفتار صداها با ذهن، در تاریکی و سکوت، در بازنمایی خاطرهه
و درختان که نامههای من به تواند
از لای موهای توجهان جای بهتری استبرای تماشابرای قدمزدن کنار تیزی مرگبرای گمشدن بین درختان ابربین درختان بارانبارانِ ریخته روی بیقراری دستهاتبارانِ ریخته روی بیقراری بخار اسمتوقتی سرد است همهچی
فورانها
توی سکوتیک چیزی هم داشتهم میخواست بچرخدو از لای دیوارهٔ رگها بزند بیرونیک چیزی مثل... مثل...مثال بلد نیستم بزنماما مثل مهکه آفتاب از پشت جدارهٔ نازکش میآید اینطرفو تو یک قدم دیگریک گام بیشترمی
چگونگی
برای گوهر عشقی در ورطهبودن و نهفتن را فریادزدن، اما پنهانترین درد را پیدرپی بالا آوردن، لمسکردن و شادمانی برای بودنش. چقدر کندشدن تیغ در عمق. مرز تیز. چیزی که از ما میماند پس از دریغ. چقدر برای آن چیزی که از ما تاریک میشود دلهره داریم. اضطراب مرگ. هنگامی که خاطرهها سر میرسند و مهربانترین آنها زخم می...
پایانها
پس از پایان نمایش فعل، نوشته و کار محمد رضاییراددنبال فلسفهای هستم که مسالهاش پایان باشد؛ پایان چیزها، پایان شدنها وقتی که بودن میشوند. فکر میکنم فقط گذر زمان نباید باشد که هستنِ فعلها را به بودن تبدیل میکند چیز دیگری درون هر شدنی هست که با نبودن آن یا دیگرگونه شدن آن، شدنها بودنها میشوند.«پایان» یک...
آیا کلمه همان گلوله است؟
برای محمد آقازاده میکشندت گوشۀ پيادهرو. چند دقيقه بايد بگذرد از سياه... از ترس... از خيسی جيبهايت... از شبهای تار... سياه... به سردی ِ خیابانهای سرگردانِ بدونِ درخت... از مردانِ سیاهپوش ِ در سایه... از گفتوگو... از روزنامه که عکست را چاپ میکند میان میوههای ممنوعه... از مثلثهای شاید شبیه... شبیه سرکش...
الفِ قامتِِ یار
مثلا میتوانست مردهشور باشد یا قصاب یا بازجوی زندان و حتی کسی باشد که چهارپایه را از زیر پای محکومانِ به اعدام میکشد، کسی که همیشه تیر خلاص را به سمت پیکر نیمهجانشان شلیک میکند. اما نبود. گاهی توی خیالهایش انگشتان باریک و کشیدهای داشت که وقتی کسی، اغلب مردی، توان خیرهشدن به چشمهای درشت سیاهش را نداشت...
آذر بدون ماه
برای میم. اگر یادت ماند به دوستانت در تهران بگو که شبu200eهای آذر توی خانه نمانند؛ بزنند به خیابان چون قرار است خورشید نصف شب دربیاید به چه بزرگی و چشمu200eهای شبزندهu200eها را کور کند.بگو شب بخوابند.یادت باشد به یعقوب بگویی بیست و پنج خرداد از خانه بیرون نیاید، از خانه بیرون آمد انقلاب نرود، انقلاب...
آغازها
من استاد شروع کردنهای بیپایانم؛ خبرهام در کشف آغازها. و اغلب هم آغاز چیزها پیشپاافتاده و معمولی. چیزهای کوچک گمشده در هیاهوی حاشیهها. مثل یک عکاس طبیعت که سالها در کمین شکار لحظهای میماند٬ کمینهای زیادی زدهام جابهجای روزها و زندگیام برای شکار آغازهای در ابتدا مانده و به میانه و پایان نرسیده شده. آغا...
شرحی بر رأی من
از انتخابات بر میu200eگردماز انتخاب بین گلوله و گلوی توبین انگشت اشارهٔ قرمز یا آبیبین زندان و خانهٔ هنرمندانبدو بدو توی پیادهروهای خیابان انقلابلایu200eبهu200eلای اشکu200eآورها و باتومهای وحشی عریانو لابهu200eهای مادران دلشوره و خاک به چشمهای باز تو در عکسها نگاه میکنمبه شال زیبای تو که میشد پرچم و...
حذف مرگ با حمله به آن
در یک صحنه از فیلم عشق، که البته بیشتر فیلمی درباره خیانت و خودکشی است، الکترا یک تکه تریاک میگذارد کف دست مورفی و میگوید: این باشد برای وقتی که درد داری و من نیستم تا آرامت کنم. مورفی چند سال بعد وقتی به سراغ تریاک جاساز شده میرود که مادر الکترا به او تلفن زده که آیا از دخترش خبر ندارد؟ که هیچکدام ...
کاش خفه شده باشید آقا
برای پیکان جوانان زرد آقای مرادی خبر را احتمالا وحید که پدرش در همان دبستان ما معلم بود و معلم کلاس پنجم هم بود، پخش کرده بود. ما بهتزده نشسته بودیم روی نیمکتهای چوبی کثیف و بهجای خالی مردی خیره شده بودیم که دیگر محال بود ببینیمش و از کابل سیاه بلندش کتک بخوریم و از دهان همیشه پر از تفش پدرسگ بشنویم...